تار بشکسته
در این سرای بی کسی،کسی به در نمیزند به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند
. . نمیدانی که من در هر ستاره،که مه را تا سحر یار و ندیم است و یا در چهره سرخ شقایق که خود بازیچه دست نسیم است نشانی از تو می بینم،سراغی از تو می گیرم نمیدانی که من در قطره اشک،که روزی مظهر خشم تو بوده و یا در شط خونین افق ها که روزی منظر چشم تو بوده نشانی از تو می بینم،سراغی از تو می گیرم در اندوه غریبان، در آه بی نسیبان در آن شبنم در آن گل ،در عشق پاک بلبل در ایام بهاران،در آب چشمه ساران در آن سر گشتگی ها،در این گم گشتگی ها نشانی از تو می بینم،سراغی از تو می گیرم من اینک در رواغ کهکشانها، در آوای حزین کاروانها در آن رنگین کمان پیرو خسته،در آن اشکی که بر مژگان نشسته در آن جامی که خالی مانده از می،در آوائی که بر می خیزد از نی نشانی از تو می بینم،سراغی از تو می گیرم
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


