در این سرای بی کسی،کسی به در نمیزند به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند بامدادان که کبوترها بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه...بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط هادی| |
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه...بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط هادی| |
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه...بشتاب
که هم پروازان
نگران غم هم پروازند