بامدادان که کبوترها بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه...بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط هادی
|

چه فکر میکنی؟ جهان چو آبگینه شکسته ای است که سرو راست هم، درآن شکسته مینماید؟ چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ،که راه بسته مینماید زمان بی کرانه را، تو با شمار گام های عمر ما نسنج به پای او دمی است این درنگ درد ورنج بسان رود که در نشیب دره، سر به سنگ می زند، رونده باش امید هیچ معجزی به مرده نیست زنده باش
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط هادی
|

غروب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زير افکند و گفت: گلها خيانت نمي کنن 
+
نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط هادی
|
