تار بشکسته
در این سرای بی کسی،کسی به در نمیزند به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند
ساده ، زلال ، پاک ، روان ، آب دیده اید ؟ یک تکه نور جلوه مهتاب دیده اید ؟ زلفش ،نه زلف نه ،نگهش نه نگاه نه ،عنبر شنیده اید ؟ می ناب دیده اید ؟ خال سیاه تعبیه بر روی نعل بس دیدنی است...... گوهر نایاب دیده اید ؟ او ناز من نیاز من احساس او سپاس هنگام وصل حالت احباب دیده اید ؟ او نور ، شور ، غلغله ...... دریا چگونه است من خار زار وازده ......... مرداب دیده اید؟ نفرین به صبح.........حال مرا درک می کنید؟ دل داده اید ؟ .......... عاشق بی تاب دیده اید ؟ مثل خیال بود چه کم بود حیف شد مَردُم........... خدا نصیب کند خواب دیده اید ؟ شاعر گمنام تکه ابری عاشق ابر عذاب می شود سر قرار عاشقی همیشه آب می شود مریض چشمهای تو بعلت نفوذ آن به هر مطب که می رود زود جواب می شود چه کرده ای تو با دلم که از تو پیش دیگران گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود کنار قله های غم نخوان برای سنگها کوه که بغض می کند ،سنگِ مذاب می شود باغ پر از گلی که شب ،نظر به آسمان کند صبح به دیگ می رود ،غنچه گلاب می شود به چشم فرش نخ نما سقف که مبتلا شود ،روز وصالشان کسی خانه خراب می شود. از شاعری گمنام هر برداشتی از این شعر به ذهنتون رسید برامون بنویسید. کریسمس و تولد عیسی بن مریم مبارک مگر از زندگی چه میخواهید؟ ملا صدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارکشا می شود یتیمان را پدر و مادر می شود محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود گم گشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را.... به شرط اعتقاد به شرط پاکدلی به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوئید قلبهایتان را ارز هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از هر ناجوانمردیها،ناراستی ها،نامردمی ها .... چنین کنید تا بببینید خداوند چگونه بر سفرهای شما با کاسه ایی خوراک و تکه ایی نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچهای خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟ خواستم برايت هديه بگيرم گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم به فکر فرو رفتم و سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم که بهترين چيز در زندگيم هست به ناگه فرياد زدم که قلبم را مي فرستم چون او خود زيباست، مظهرايستادگيست سربه زيرو با نجابتست تولدت مبارک




