تبليغاتX
تار بشکسته


تار بشکسته

در این سرای بی کسی،کسی به در نمیزند به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند

 

خواستم برايت هديه بگيرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام

بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم

که بهترين چيز در زندگيم هست

به ناگه فرياد زدم

که قلبم را مي فرستم چون

او

خود زيباست، مظهرايستادگيست

سربه زيرو با نجابتست

تولدت مبارک

دوستت دارم

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط ونوشه| |

           

           من نه خود می روم ، او مرا می کشد
                          کاه سرگشته را کهربا می کشد
      چون گریبان ز چنگش رها می کنم 
                                                          دامنم را به قهر از قفا می کشد
         دست و پا می زنم می رباید سرم
        سر رها می کنم دست و پا می کشد
                                       گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
 گفت اگر واگذارم وفا می کشد 
                                                گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
 حرف ناگفته را از خفا می کشد
                     گفت از آن پیش تر این مشام نهان
          بوی اندیشه را در هوا می کشد
                                    لذت نان شدن زیر دندان او
 گندمم را سوی آسیا می کشد
                سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
                                             در پی اش می روم تا کجا می کشد

ه.ا.سایه

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 6:19 قبل از ظهر توسط ونوشه| |


خدا نگهدار واسه همیشه


 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است!خوب.

خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من

تنها بیدار مانده ام

نمی دانم چه کاری دارم ...؟!

................................................
دلم ميخواد بميرم

ميخوام زمين دهن باز كنه منو ببره تو خودش

ميخوام بميرم

اما نه براي كسي

براي خودم

ميخوام  به حال خودم اونقدر گريه كنم كه بميرم

هميشه از کسی ضربه ميخوري كه فكرشم نميكني

خدانگهدار واسه هميشه

 

خدا حافظ دوستان من

خدا حافظ  دنياي مجازي

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط هادی| |

تقدیم به دوست عزیزم( ز.ق) كه هيچوقت تنهام نذاشت 

ای به داد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش حراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو دریدی

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط هادی| |

.

.

نمیدانی که من در هر ستاره،که مه را تا سحر یار و ندیم است

و یا در چهره سرخ شقایق که خود بازیچه دست نسیم است

نشانی از تو می بینم،سراغی از تو می گیرم

نمیدانی که من در قطره اشک،که روزی مظهر خشم تو بوده

و یا در شط خونین افق ها که روزی منظر چشم تو بوده

نشانی از تو می بینم،سراغی از تو می گیرم

در اندوه غریبان، در آه بی نسیبان

در آن شبنم در آن گل ،در عشق پاک بلبل

در ایام بهاران،در آب چشمه ساران

در آن سر گشتگی ها،در این گم گشتگی ها

نشانی از تو می بینم،سراغی از تو می گیرم

من اینک در رواغ کهکشانها، در آوای حزین کاروانها

در آن رنگین کمان پیرو خسته،در آن اشکی که بر مژگان نشسته

در آن جامی که خالی مانده از می،در آوائی که بر می خیزد  از  نی

نشانی از تو می بینم،سراغی از تو می گیرم

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط هادی| |

 

.

ارغوان شاخه ی همخونِ جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابیست هوا؟

یا گرفته ست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد.که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز.گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خونآلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ه.ا.سایه

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط هادی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست